
--------------------
كد لينك ما :
براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد :
نجواهای انتظار(نغمه های امام زمانی)
شعر عربی
شعر فارسی
شعر ترکی
داستان(عربی_فارسی)
طنز
دانلود
گوناگون
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
لحظة فــــــــــراق ( شعر عربی )
قرب يوم الفراق يوم تسيل دموعي بلا رواق
وينزف قلبي بعد الانشقاق يوم أخشى فيه وداعك
أهاب فيه فراقك أتذكر فيه لقاءك
وحسن كلامك وبهاء رونقك
أخشى أن أنساك بعد حبي لك
يا من جعلني أعشقك
قرب يوم الفراق يوم انفصال العشاق
يوما أنسى فيه من أكون
بعد أن تأخذ معك قلبي والكون
يوم أنسى فيه طعم الحنان
ولا أشعر بعده بالاطمئنان
يوم يذبل فيه الريحان
ويصبح ليلي كنهاري
فلا أفرق بين الاثنان
أخشى هذا اليوم المظلم
يوم أودع جمال عينيك
ونعومة يديك
أحبك أحبك أحبك
حبيبي أنت روحي أنت
يا من جعلني أعشقك
للشاعرة asma
لينك ثابت ![]()
وحیدة أنا ( شعر عربی )
وحيده في طريقي ،، وحيده في تفكيري
وحيده في حياتي ،، رغم وجود الناس لدي
وحيده انا
وحيده في نظري لانك تعيش في عيني
وحيده في قلبي لانك تعيش في اعماقي
وحيده في عقلي لانك تعيش في يدي
وحيده في سطوري وشعري في اوراقي وفي حبري
وحيده لانني لا اجد سواك يخاف علي ويتجول في فكري وعقلي
اشعر بالوحده رغم وجود الناس حولي اشعر بالشوق والحنين واعرف ان قلبك معي
اشعر بالظلام رغم كل النور وانت نور عينيا
اشعر بالحزن حين احلم فيك ولا اجدك حولي
واشعر بالخوف عليك حين اسمع صوتك ينطق باسمي
للشاعرة:hell girl
انظرى الى نهاية الطريق ( شعر عربی )
| ||||||
|
| ||||||
مراببخش ( شعر فارسی )
مرا ببخش ونگير از من آسمانت را .
تورا به زندگي ات ....باز كن دهانت را .
به من بگو ...نه ... به من فحش هم بده حتي .
نگير با سر دندان ، ولي لبانت را.
نرو . بمان و به من فرصتي بده از نو ،
كه قانعش كنم آن قلب مهربانت را .
چقدر منتظرت بودم و ندانستي ؟
دريغ مي كني امروز بازوانت را ؟
عزیز دل ! به خدا بي گناه بودم من.
براي بخشش من ، جمع كن توانت را.
قبول مي كنم . آري . كه سادگي كردم.
مرا ببخش و نگير از من آسمانت را.
ضاع حبیبی ( شعر عربی )
اذا غابت عني هفوات القلم..
فماذا أملك؟
ضاع حبيبي و مني ضاعت
اجمل ابيات الشعر..
ارأيتم شاعر يوما,خالي الاهواء!؟
ماذا أكتب؟
شكت الورقة من قلة كلمات الحب
فما حال القلب؟
لو نطق لأجبرني ان اعشق,ان اهوى,
أن ابحث عن خاطرة للشعر
ايجوز لشاعر ان يعصي نبضات القلب؟!
ام اني اتكبر علي نفسي
فتعاتبني الكلمات و تنتقب...
بدونك أصبحت غريقا في بحر الشعر
منبوذ بين (النواب) و (بن مطر)
وبدونك...يمضي....العمر
هلال ماه غم ( شعر فارسی )
ای هلال ماه غم خون جگـــر آورده ای
سوز دل فریاد جان اشکی بسـر آورده ای
با قد خم گشته خود بر فـــــراز آسمان
از هلال دختر زهرا خبــــــــر آورده ای
آتش و خاکستر و کعب و نی و زخم زبان
از برای عترت خیرالبشــــــــر آورده ای
بر دل فرزند زهرا تیــــــر داری در کمان
یا برای اصغرش تیر دگــــــــر آورده ای
ای محرم وای بر تو پیش تیـــــــر حرمله
حلق اصغر چشم سقا را سپـــــر آورده ای
ای محرم این تو هستی که یتیم وحــــی را
در کنار جسم عریان پــــــــدر آورده ای

چگونه پنهانات كنم... و نمیرم ؟! ( شعر عربی )

یشعل الشمعة الوحیدة فی البیت
یفتح باب الغرفة اللیلیة
التی ورثها من الأجداد
یدفع قدمه الأولى ببطء
ویدخل المكان الذی بلا ضوءٍ
یجوس بالشمعة الشاهدة باحثا عن الظلام
تنطفئ ویشعلها تنطفئ ویشعلها
الثقاب یكاد أن ینتهی ولا یجد الظلام
میافروزد، تك شمع خانه را
باز میكند، اتاق تاریكی را،
كه میراث نیاكاناش بوده
آرام برمی دارد گام نخست را
پا میگذارد به جایی كه تاریك است
و با شمع روشن،
كنكاشانه جستوجو میكند زمین را
خاموش میشود شمع،
روشن میكندش
خاموش ... روشن ...
كبریت دارد تمام میشود
و تاریكی را پیدا نمیكند.

أنا
لا أستطیع أن لا أكتب عنك
لیس بوسعی أن أتفادى الكتابة فیك
أنا
حین أكتب عن الأشجار والسفن
والعمل والأصابع
أن تغیبی عن كلماتی
لأنك أنت كلماتی
هل بوسع الكلمات أن تكتب
بدون الكلمات.
مرا توان آن نیست
كه دربارهات ننویسم
مرا توان آن نیست
كه نوشتن را در تو قربانی كنم
من،
گاهی كه در بارهی درختان
كشتیها و كار و انگشتان مینویسم
تو در جملههایام محو میشوی
زیرا كه تو كلمههای منی
آیا جملهها میتوانند
بی وجود كلمهها نوشته شوند.
ربما یصیر الانتظار شجرة
أو نافذة أو سحابة
ربما یدخل انتظاری فی اللیل والسؤال والتعب
ربما یمتزج انتظاری بالریح والحرف والحنین
ربما
ربما
ولكن من أجل النیلوفر النافر فی عینیك
سیأتی الثمر والمطر والراحة
والجواب والعاصفة والقصیدة
والحلم والعسل والبلح
من أجل النیلوفر .

كاش انتظار درختی میشد
پنجرهای، ابری
كاش انتظارم،
به شب و رنج و سؤال میمانست
كاش انتظارم،
با خواب و زنبور عسل و نخل میآمیخت
كاش
كاش
ولی به خاطر نیلوفر پیچان چشمانات
بر و باران و آرامش و پاسخ و توفان و شعر
رؤیا و عسل و خرما خواهد آمد
به خاطر نیلوفر.
مائدتی مفتوحة لعابری السبیل
للصعالیك والزنج والخوارج والدراویش واللصوص
والمتصوفة والقرامطة والقراصنة
والذین یسألون ویشكون
ولیس لسیوفهم غرف غیر الصدور
كسیفٍ من الله جاء
إلى الله یذهب
سفرهام گشوده است
برای دریوزگان،
عیاران، سیاهان و خوارج
درویشان و راهزنان
اهل تصوف و قرمطیان و دزدان دریایی
كسانی كه پرسشگرند و شاكی
و شمشیرهاشان را
غلافی جز سینهها نیست
چونان چون شمشیری كه از خدا آمد
و به سوی خدا میرود .

ما ذا یفعل شخص مثلی،
قـصلته الأیام بوحشٍ .
یتقمص جنس الأشباح ویبكی .
ماذا یفعل للموتى
حین یجوبون طریق الجبانات
ویختبرون حضور الأحیاء .
ماذا یفعل شیخ الأشباح
لموتى یحتفلون بأخبار بقایاهم
فی لیل الوهده.
كسی چون من چه كند
كه روزگار غدارانه گردناش را زده
و بر تن كرده،
تنپوشی از جنس اشباح
و گریه میكند.
برای مردگان چه كند
آن گاه كه راه گورستان ها را طی میكنند
و حضور زندگان را وارسی.
پیر اشباح چه كند
برای مردگانی كه در شب ورطه
اخبار زندگان را جشن میگیرند.
من السهو ..
جاءَنی الكناری وكنتُ فی حلم
رأیتُ فی أحداق الكناری ..
وكنتِ هناك
ذائبة كالرؤیا
مهموسة كالحب
قلتُ: (ماذا ترید؟)
قال: (أخرجْ من حلمك)
خرجتُ
فوجدتُ نفسی فی حلمٍ آخرْ
وفی بهجةِ السَهوِ
كركر الكناری وفتح أحداقه لی
كنتِ هناك .. وكنتُ .
سهونا معاً ..
ذُبنا معاً فی قلب الحبْ .!

میانهی شب...
در رؤیا بودم كه قناری آمد كنارم
در چشماناش نگریستم
تو آنجا بودی
محو چون رؤیا
شیدا چون عشق
گفتم: (چه میخواهی؟)
گفت: (از رؤیایات بیرون آی)
بیرون آمدم
پس خویشتن را میانهی رؤیایی دیگر یافتم
و قناری، در شكوه شبانه قهقهای سر داد
و چشماناش را برایام گشود
تو آنجا بودی ... بودیم شبانه باهم
و در قلب عشق محو شدیم باهم.
أنتِ فضیحتی
ولا أستطیع أن أخفیك
كالجرح النازف
وأنت دمی
كیف أخفیك ؟
كالبحر الغاضب
وأنت موجی
كیف أخفیك ؟
كالفرس الجامح
وأنت صَهْلی
كیف أخفیك ؟
كالخفق الخائف فی قلبی
كیف أخفیك ...ولا أموت ؟!
رسوایام میكنی
و مرا توان آن نیست
چون زخم خونریز پنهانات كنم
كه تو خون منی.
چگونه چون آشفته دریایی پنهانات كنم؟
و تو خیزاب منی
چگونه چون اسبی چموش پنهانات كنم؟
و تو شیههی منی
چگونه چون ضربانی لرزان در قلبام پنهانات كنم؟
چگونه پنهانات كنم... و نمیرم ؟!

یا سیدة قلبی
تأمَّلی جیداً بأعذاری
لم أحمل فی جیبی مفتاحاً
ولا أفهم فی الاقفال
فقط أعرف أننی أحب ذلك الغصن الناری
الذی یطل من شرفتك
وان خفقة قلبی التالیة
متوقفة على ابتسامة تلك الوردة
المتعلقة فی أعلى الغصن
هناك حیث تقفین
وبالتحدید ..
تلك الوردة التی تجاور صدرك
من ناحیة الیسار
بانوی قلبام
نیك به پوزشهایام بیندیش
كلیدی در جیب ندارم
و معنای قفلها را نمیفهمم
تنها میدانم آن شاخهی آتشین پیدا از ایوانات را دوست میدارم
و ضربان بعدی قلبام
كه میایستد با تبسم آن گل ِ آویزان بلندترین شاخه
هنگامی كه آنجا میایستی
دقیقا ً. . .
آن گل ،سمت چپ سینهات خواهد بود
دانشگاه آزاد است ( طنز )
دانشگاه آزاد است!
«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»
دانشگاه آزاد است!
همان جا که سخاوت اولین حرف الفبا هست!
و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!
نفس ها نرم!سرها گرم!
حیا خواب و در دیزی ما باز است!
کبوتر….بی کبوتر
از با باز است!
مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین
بیا پهلوی من بنشین!
اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است ..آی!
«دمت گرم وسرت خوش باد!»
سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای!
منم من خواهر مردم!
منم من دختری مبهوت و سردرگم!
منم آواره از کرمان و رشت و بهبهان و قم!
نه خر پولم نه خر زورم!
همان معمور(!)معذورم!
بیا گز کن زبانم را نترس از نیش زنبورم!
مدیرا ساقی جیبت تمام هیکلش از قرض می ترسد
و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!
مدیر مالی! ای آقا
سراغت آمدم تا وام بستانم
که شاید مدرک ریم دام دارام دام دام
بستانم!
چه می گویی چک و سفته….؟!
فریبت می دهد
اینها که می بینی
لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!
و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض "زمستان" است!
«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»
هوا دلگیر،شکم ها سیر، دل ها شیر
پدرها پیر!
وجمعی همچنان با قیمت فردای کشک آلود خود درگیر!
صدایی گر شنیدی می رسد از دور
یقیناً وز وز باد است!
دانشگاه آزاد است
کاش می شد... ( شعر فارسی )
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد
بیایید از عشق صحبت کنیم ( شعر فارسی )
دانلود فابل صوتی شعر با صدای قیصر امین پور
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم
پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم
بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»
..: آخرين ارسال ها :..
All Rights Reserved 2005-2006 © by khalvatgahebinam.Blogfa.com
This Template Designed By Ali Kouroshfar and TakTemp For Blogfa
www.TakTemp.com - www.2Temp.com - www.3Music.ir - www.iRoom.ir
